ایلیا و پازل
هفته گذشته از کلاس موسیقی برمیگشتیم که چشممون خورد به یکی از شعبه های فروشگاه خانه و کاشانه.
محمدجواد(پسرعمه طاهره)هم باهامون بود.رفتیم توی فروشگاه و تو یه پازل دیدی و ایراد گرفتی که اینو میخام.منم چون چند وقت پیش گفته بودی پازل میخام واست برداشتم.
قیمت پازل 6000تومن بود و پشتش مارپله داشت.یه کم که جلوتر رفتیم دیدم پازل های 1000 تومنی هم دارن.وسوسه شدم ک پازلت رو با اون هزار تومنی عوض کنم.کارم رو هم توجیه میکردم ک اون یکی به خاطر مارپله گرون تره و تو هم که مارپله بلد نیسی.
خلاصه یه پازل باب اسفنجی پیدا کردم و تو رو وسوسه کردم که پازلت رو عوض کنی.تو قبول کردی و منم احساس قهرمانی میکردم.
از فروشگاه که بیرون اومدیم این قدر از من تشکر کردی و گفتی دوست دارم که من شرمنده شدم.خیلی خوشحال بودی.تو دنیای بچگی ت با همون پازل 1000 تومنی انگار همه چی داشتی.ولی من احساس گناه بهم دست داده بود چون از ناآگاهی تو سواستفاده کرده بودم.بیرون فروشگاه ِـ توی ماشین ـ توی خونه مدام تشکر میکردی فکر کنم یه چیزایی دستگیرت شده بود و داشتی منو اذیت میکردی.


ایلیا و پازل
